قفس

قفس

یه پرنده تو قفس هر شب از آزادی میخونه

آرزوش شده پریدن به هوای آشیونه

صبح تا شب از توی اون حصار دلگیر

همه ی دنیا به چشمش دنیا تنگ و راه راهی میمونه

چشای گرد و قشنگش پره از حرف نگفته

غصه تو دل کوچیکش خیلی وقته کرده لونه

هیچ کس و نداره حتی گوش کنه بغض صداش

همیشه تو حسرت یه اشنا یه همزبونه

یه روزی تخم و به امید یه باغ شکفت و اومد

ولی دید گیاه عمرش زده تو قفس جوونه

خود سرنوشت نمیدونه گناه هین بیچاره

چیه که همیشه باید بی کس و تنها بمونه

/ 0 نظر / 16 بازدید