شهرزاد

شهرزاد

چیزی به پوسیدن ندارم

به زرتشت میگویم

کاش بودی و تعمیدم میدادی

-مرد جاودانی رویا هام-

و باز میکرد چشمهایم را

دیگر ارام نمیگیرم

وقتی به گذشته آیینه مینگرم

که میترسم از ناگزیرها

میترسم از روزی که چشمی برای اینه نباشد

یا باشد و نخواهم

یا نباید ببینم



من که میخواستم شهرزاد تمام نا گفته ها باشم

چنان لال شدهام که قصه ام میرقصد روی زبانها و

تنها نگاه میکنم

و هر شب روی این صندلی چرخان

به تمام شب پره ها شب بخیر میگویم

و ستاره میشمرم تا خورشید

/ 0 نظر / 23 بازدید